سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت.
از ديوانهٌ عاشق کسی کمتر نيست
از درد دل عشق کسی بيشتر نيست
ديوانه گر از درد عشق بسوزد
از قطره آبی که به رويش افتد آرامتر نيست
بالاتر از ديوار کوتاه عشق
رهگذر پايين ديوار نيست
عشق یعنی طغیان دل، اما لب فروبستن
عشق یعنی راز، رازی که حتی معشوق نداند
عشق یعنی روزی بی صدا بار سفر بستن و رفتن
عشق یعنی چون خورشید تابیدن
عشق یعنی سوختن اما ساختن بر شبهای دوست
عشق یعنی چون برف ذوب شدن بر غمهای دوست
عشق یعنی با چشم سخن گفتن و با حسرت لب
فرو بستن
.jpg)